دفتـــــــــــرهای بیــــــــــدار

بازگشت به صفحه قبل

 

فوروم اجتماعی جهانی

اشکال نوین مبارازتی ؛ کدام آلترناتیو؟

مصطفی ناصر

‏ در فاصله اجلاس اول فوروم در پورتوالگره تا فوروم بمبئی شرایط بین‌المللی و صحنه جهانی دیگر همان صحنه‌ای نیست ‏که قبلا بود. شرایط کاملا جدید و متفاوتی سر برآورده است. تغییرات عمده رویدادهای ۱۱ سپتامبر، اشغال نظامی افغانستان و عراق است. ‏اشغال نظامی  خاک عراق تاثیرات خاص خود را بر روی جنبش "ضدجهانی شدن لیبرالي به جا گذاشت. این جنبش به مرحله کاملا ‏جدیدی وارد شد و افق‌های تازه‌ای در برابر‎ ‎آن پدیدار گشت. تأثیرات این رویدادها بر ساختار متشنج این جنبش را می‌توان به وضوح ‏مشاهده کرد.  هم‌چنین صداهای اعتراضی و‎ ‎انتقادی حول فوروم از جانب برخی ازجریانات آشکارتر چهره نمود.‏‎ ‎شعار‎ ‎‏"دنیای دیگری ‏ممکن است" به چالش گرفته شد. این دنیای دیگری که وعده داده می‌شود چگونه تحقق می‌یابد و‎ ‎دارای کدام ویژگی‎ها و‎ ‎خصلت‌هاست؟ ‏این جنبش با چه تهدید‌هایی روبرو‎ ‎است ؟ نقش گرایش‌های رفرمیستی درون جنبش به ویژه سازمان‌های غیردولتی که از حمایت‌های مالی ‏دولت‌ها و‎ ‎نهادهای سرمایه‌داری برخوردارند چه می‌باشد؟ برخی از نظریه‌پردازان این جنبش پیامدهای این رویدادها را ناچیز‎ ‎و‎ ‎برخی ‏دیگر تا حد بسیار زیادی چشمگیر می‌دانند. موضوع دیگری که نشان می‌دهد شکاف های درون جنبش تا چه حد  چشم‌گیر است رابطه ‏متقابل جنبش "ضد جهانی شدن لیبرالی" با جنبش ضد جنگ است. مسأله این است که آیا این دو جنبش در تقابل با یک دیگر قرار می‌‏گیرند یا این که از هم جدایی ناپذیرند؟ و یا اساسأ هر دو یک جنبش‌اند: به گونه‌ای که این جنبش تعریف می‌شود "جنبش جنبش‌ها" .‏‎

 ‎‏   نخستین اجلاس فوروم اجتماعی جهانی در ژانویه ۲۰۰۱ در شهر پورتو الگره برزیل برگزارشد.‏‏  در این اجلاس نمایندگان بیش از ۵۰۰ سازمان ملی و بین‌المللی ۱۰۰ کشور از اقصی نقاط جهان   دورهم گرد آمدند.‏ دومین اجلاس فوروم در ژانویه ـ فوریه ۲۰۰۲ از اجلاس نخست بسیار گسترده‌تر بود و بیش از ۶۵ هزار نفر از ۱۳۱ کشور در ‏آن شرکت جستند.‏ متعاقب گردهمایی پورتوالگره، فوروم‌های منطقه‌ای نیز در این یا آن کشور یا قاره برگزار گردید. فوروم اجتماعی اروپا در ‏فلورانس و سپس در پاریس، فوروم اجتماعی آسیا در حیدرآباد هند از آن جمله‌اند.‏

از سال ۱۹۷۱ فوروم اقتصادی ـ سیاسی سران کشورهای صنعتی، رؤسای مؤسسات جهانی سرمایه‌داری مثل بانک جهانی ـ ‏سازمان تجارت جهانی‌، صندوق بین‌المللی پول هر ساله در داووس سویس برگزار می‌شود. جلسات این فوروم درسال‌های اخیر تظاهرات ‏وسیع مخالفین روند کنونی جهانی شدن را به همراه داشته است. اغلب گفته می‌شود که فوروم اجتماعی جهانی یک آنتی داووس است. "اگر ‏پورتو الگره یک آنتی داووس است چرا همزمان با برپایی این اجلاس، تعدادی از چهره‌های سرشناس اپوزیسیون دریک «دیالوگ» دقیقأ ‏در همین داووس شرکت می‌کنند؟". این سؤالی است که نائومی کلاین              (1) درسخنرانی‌اش درفوروم پورتو الگره طرح می‌کند.‏

فوروم اجتماعی جهانی محل گردهمایی جنبش‌های مختلف اجتماعی است. فعالین محیط زیست، سندیکالیست‌ها، سازمان‌های غیر دولتی، چپ افراطی، فعالین کلیساها دورهم گرد می‌آیند تا اشکال مبارزه علیه نولیبرالیسم، علیه سرمایه‌داری و امپریالیسم را مورد بحث ‏قرار دهند و سازماندهی کنند و حول اشکال مختلف ارائه بدیل به گفتگو بپردازند.‏

با این حال فوروم اجتماعی جهانی یک سازمان و یا جبهه متحد نیست. "فضای آزادی است به منظور به بحث نهادن اندیشه‌های ‏کثرت‌گرا به شکل دموکراتیک، محلی است برای برقراری رابطه و پیوند دادن فعالیت‌های جنبش‌های اجتماعی که با نئولیبرالیسم، سلطه ‏سرمایه‌دارانه بر جهان و امپریالیسم در تمامی اشکال آن مخالفت می‌ورزند." (به نقل ازاصول فوروم ).‏

 گرایشات و جریان‌های متنوع تشکیل دهنده فوروم حول شعار "دنیای دیگری ممکن است" گرد می‌آیند و عمومآ بر سر این نکته ‏با هم توافق دارند که دشمن واحد سرمایه‌داری جهانی و امپریالیسم است. اما این جریان‌ها گاه به شدت در تقابل با یکدیگر قرار ‏می‌گیرند. گرایشات و گروه‌های رفرمیستی به  نظریه‌ای اعتقاد دارند که رفرم در ساختارهای نهادهای مالی جهانی را ممکن می‌داند و ‏از طریق دیالوگ و گفتگو و مشارکت در فرآیند دموکراسی به دنبال اصلاح نظام سرمایه‌داری است. در مقابل، جریان‌ها و گرایشات چپ ‏و رادیکال به تغییرات ریشه‌ای و خروج از چارچوب نظام سرمایه‌داری می‌اندیشند و به اقدام مستقیم و رویارویی تمایل دارند.‏

 برپایی فوروم اجتماعی جهانی در حقیقت به مثابه پاسخی بود به مرحله جدیدی که جنبش "ضد جهانی شدن لیبرالی"  متعاقب رشد ‏و گسترش‌اش در برابر آن قرار گرفته بود. این جنبش به مثابه یک جنبش جهانی و شبکه‌ی سیال و متحرک راه پیمایی‌های اعتراضی ‏در دهه اخیر گسترش یافت. جنبشی جهانی و شبکه‌ای سیال و به هم پیوسته از جریانات متنوع ضد سرمایه و مخالفین جهانی شدن لیبرالی ‏و تجارت آزاد جهانی که گردهم آیی و جلسات سران مالی جهانی را در همه جا  تعقیب می‌کند: درسیاتل، درداووس، در ژنو، در پراگ، ‏کبک، جنوا ...

‏ برخی از نظریه‌پردازان این جنبش منشأ این جنبش را در نشست جهانی "علیه نئولیبرالیسم دردفاع از بشریت" (۲)  که در چیاپاس ‏و به دعوت جنبش زاپاتیستی برگزار گردید جستجو می‌کنند و بعضی دیگر اعتراضات سیاتل را مبداء این جنبش می‌دانند.

‏ در هر حال این جنبشی است که در نوع خود جدید و جهانی است. قلمرو برآمد جنبش‌های اجتماعی شرایط و فضای دموکراتیک و ‏یا بالنسبه دموکراتیک است و همزمان این جنبش‌های اعتراضی خود  عناصر تأسیس دموکراسی را تشکیل می‌دهند. "تعدد و کثرت ، ‏ساختار شبکه‌ای و رابطه این جنبش با مسأله قدرت" دلایلی هستند که به منظور اثبات جدید بودن این جنبش ارائه داده می‌شود. منشأ رنگین کمان این جنبش و تنوع جریان‌های آن را باید در تعدد و کثرت داوها، تضادها و چالش‌هایی که جنبش‌های کنونی با ‏آن درگیرند جستجو کرد. جنبشی که این نوع چالش‌ها را در سطح جهانی مورد بحث و مناقشه قرار می‌دهد، به این دلیل که این داده‌ها ‏دیگر منحصر به منطقه‌ای خاص نیستند بلکه جهانی‌اند و اينكه این جنبش‌ها همزمان‌، فضای عمومی جهانی بسیارعالی به منظور برقراری ‏رابطه در اختیار دارند.‏

 جنبش کارگران بی زمین در برزیل و جنبش‌های دهقانی در هند پیوندی گسست‌ناپذیر با هم دارند، جنبش‌های کارگری کره ‏جنوبی در محدوده ملی‌اش در انزوا قرار ندارد. جنبش‌های کنونی دیگر برای رسیدن به اهداف خود در انتظار سرنگونی و کسب قدرت ‏باقی نمی‌مانند. امروز مجبور کردن رژیم‌های دیکتاتوری به توزیع مواد غذایی و دارو در محله‌های فقیرنشین از مبارزه علیه فقر و ‏گرسنگی جدا نیست، تحریم خرید کالاهایی که محصول کار کودکان است و کمک‌های مستقیم به کودکان از مبارزه با برده‌گی کار ‏کودکان متمایز نمی‌گردد. دهقانان بی زمین در انتظار انقلاب روستایی‌ها باقی نمی‌مانند، مستقیمآ به اشغال زمین‌ها می‌پردازند و محدود ‏به سرزمین ملی خود نیستند و خود را در سطح جهانی سازماندهی می‌کنند.‏

با این همه‌، اشکال پیشین مبارزاتی هنوز در برخی از مناطق ناپدید نگشته و به حیات خود ادامه می‌دهد: جنبش چریکی کلمبیا به ‏لحاظ نظامی قدرتمندترین جنبش چریکی آمریکای لاتین است، ببرهای تامیل و جنبش مائوئیستی نپال و گاه گاه جنبش چریکی پرو هم ‏چنان فعالند. اما این جنبش‌ها ظرفیت آن را نداشته‌اند که از محدوده چریکی فراتر رفته و به جنبشی اجتماعی، سیاسی و بین‌المللی تبدیل ‏گردند. به این معنا که این جنبش‌ها در محدوده چریکی خود به دام افتاده‌اند و در ساختارها و شرایط چریکی خود اسیراند. به این ترتیب باید ‏دید که رابطه جنبش "ضد جهانی  شدن لیبرالی" با اشکال پیشین مبارزاتی چگونه است و یا دست کم تا چه اندازه بر آن تأثیر به جا می‌گذارد؟

نخستین فوروم اجتماعی اروپا که درماه نوامبر۲۰۰۲ درفلورانس ایتالیا برگزارگردید ۱۵ فوریه سال بعد را روز جهانی اعتراض ‏به جنگ اعلام کرد. شرایط حاکم بر این تصمیم البته خالی از تنش نبود و یا به مقدار زیادی با محدودیت‌هایی همراه بود. اما جنبش با ‏آگاهی دقیق، مبارزه و اعتراض علیه  جنگ را برگزید و با جسارت به امر سازماندهی جنبش ضدجنگ پرداخت. جنبش "ضد جهانی ‏شدن لیبرالی" به منظور گام نهادن در مبارزه ضد جنگ با دو محدودیت همراه بود: نخست در درون جنبش یعنی درصفوف خود و ‏دیگری از بیرون.‏

در درون جنبش‌، گرایشات و جریان‌هایی بر این باور بودند که در اولویت قراردادن جنبش ضدجنگ‌، مبارزه با نولیبرالیسم، ‏مبارزه با فقر و مبارزات اجتماعی را به حاشیه می‌راند. طرفداران این نظریه را برنارد کاسن(۳) و تا حدودی نیز دو تن از فعالین چپ ‏رادیکال یعنی نائومی کلاین و میکائیل هاردت(۴) تشکیل می‌دهند. اگر چه میکائیل هاردت و برنارد کاسن حول مسأله حاکمیت ملی به ‏نحوی متعارض در مقابل هم قرار می‌گیرند. هاردت نسبت به شدت گرفتن روحیه ضد امریکایی هشدار می‌دهد و معتقد است که "ما باید ‏علیه این جنگ اعتراض کنیم اما جای تأسف است که دست کم به طور موقت، بخش عمده انرژی جنبش‌ها برای جهانی شدن از پایین، به ‏سمت جنبش ضد جنگ کانالیزه شده است. در واشنگتن یک رشته گرایش ضد اروپایی درجریان است، اختلاف ایالات متحده با اروپا امر ‏تازه‌ای نیست، در جنگ با عراق‌، امریکا حمایت اروپا را پشت سرندارد. دستگاه دولتی امریکا آن دسته از دولت‌های اروپایی را که ‏پروژه جنگی این کشور را زیر سئوال می‌برند اروپای پیر می‌نامد. در مقابل، در اروپا و بخش‌های دیگری از دنیا نیز یک روحیه ضد ‏امریکایی درحال رشد است. به ویژه دردرون جنبش ضد جنگ. امری که اجتناب‌ناپذیراست، برای اینکه اعتراض علیه جنگ اعتراض ‏علیه امریکاست. اما این ضد امریکائي‌گرائي به همان اندازه که مشروع است یک دام نیز می‌باشد"(۵) واقعآ نمی‌توان مطمئن بود که ‏هاردت تفاوت بین گرایش ضد اروپایی دستگاه دولتی امریکا و "ضد امریکائي‌گرائي" موجود در جنبش ضد جنگ) را تشخیص داده باشد. ‏او در یک خلط مبحث آشکار‌، روحیه ضد امپریالیستی جنبش ضد جنگ را با گرایش ضد اروپایی دولت امریکا یکسان نشان می‌دهد. ‏توضیح دادن اغتشاش حاکم بر اندیشه هاردت امر پیچیده‌ای نیست. این تحلیل نتیجه منطقی نظریه‌ای است که در تئوری "امپراتوری" منشأ ‏دارد، که معتقد است شکل نظم نوین جهانی امپراتوری است، دوره امپریالیسم به سر رسیده است، دوران دولت ـ ملت‌ها سپری شده است ‏و این امپراتوری فاقد یک مرکز جغرافیایی است.

 ‏ برنارد کاسن دغدغه‌های فکری خود را در مصاحبه ای با نیولفت ریویو چنین بیان می‌دارد: "موضوع جنگ خیلی مهم است اما ‏نه بدان اندازه که در فوروم اجتماعی اروپا در فلورانس ایتالیا غالب بود و بر تمامی مسائل سایه انداخت. جنگ مهمترین مسأله نیست. در ‏ایتالیا مسأله جنگ به دغدغه فکری مردم تبدیل شده است. با آگاهی به برگزار شدن فوروم در ایتالیا و این که حزب احیاء کمونیستی ايتاليا «Rifondazione‏‏ ‏»‏ ((۶حول قضیه جنگ حرکت خواهد کرد، ما بر سر موضوع جنگ‌، در فلورانس‌، در کنارمسأله اصلی یعنی «ما ‏نیازمند اروپای دیگری هستیم» به توافق رسیدیم. اما بعد دریافتیم که تمامی پوسترهای تظاهرات بدون اشاره‌ای به موضوع اروپا، فقط به ‏مسأله جنگ می‌پرداخت. نمی‌توانم بگویم که کاملآ غافلگیرشدم اما اگر فوروم در فرانسه برگزار می‌گردید، اینطور نمی‌شد. مخالفت با ‏جنگ در بیانیه گنجانده می‌شد اما نه به شکل دغدغه‌ای فکری. برای این که چه جنگ روی دهد چه نه، ب ـ ۵۲ ها و نیروهای ویژه  ‏فقر در برزیل و گرسنگی در آرژانتین را تغییر نخواهد داد." (۷ ‏)

 بعید به نظرمی‌رسد که برنارد کاسن رابطه بین جهانی شدن سرمایه‌دارانه و نظامی کردن جهانی شدن را درک نکند همین طور ‏هاردت. با این حال او برقطع رابطه این دو اصرار می‌ورزد. این که مسأله اصلی از نظر او اروپای دیگری است از آنجا ناشی می‌شود ‏که او به جریان طرفدار حاکمیت ملی تعلق دارد. به این ترتیب باید دید که رابطه "اروپای دیگری" که او رؤیایش را در سر می‌پروراند ‏با موضوع جنگ چگونه شکل می‌گیرد؟ بی شک اروپایی عادلانه‌تر و اروپایی متفاوت‌، اروپایی است که نه فقط از جنگ فاصله می ‌گیرد بلکه با جنگ به مخالفت می‌پردازد. مبارزه در جهت ایجاد یک اروپای عادلانه‌تر دست کم در وضعیت کنونی دقیقآ از درون ‏پروسه مبارزه با سیاست‌های جنگی اتحادیه اروپا ممکن می‌گردد. حال باید دید که مسأله جنگ و موضوع عراق تا چه حد به مسأله ‏اروپا مربوط می‌شود ؟ ازچشم اندازی سه بعدی اگر به قضیه جنگ نگاه اندازیم، جنگ مسأله اروپاست: جنبش ضد جنگ ـ لفاظی‌های ‏برخی از رهبران اروپایی در مخالفت با جنگ‌، که این مخالفت خود‌، از جمله  ناشی از جنبش ضد جنگ است ـ و از زاویه دول اروپایی ‏دیگری که در جنگ درگیرند. همچنین اروپا در کادر پیمان ناتو به عنوان نیروی اشغالگر در افغانستان حضور دارد. برخلاف دیدگاه ‏برنارد کاسن اگر قرار باشد در جایی با جهانی شدن سرمایه‌دارانه مبارزه کرد این نقطه عراق خواهد بود به این دلیل که عراق نقطه ‏تلاقی جهانی شدن سرمایه‌دارانه در همه اشکال آن است، چه در شکل نئولیبرالیستی آن و چه در شکل نظامی و امپریالیستی آن.‏

 بیش از یک دهه تحریم اقتصادی که باعث شده است  بیش از نیم میلیون کودک در‎ ‎این کشور‎ ‎جان بسپارند سازمان ملل و شورای ‏امنیت مرتکب جنایت‌هایی شده‌اند که حکم نسل کشی و جنایت جنگی را دارد. شرکت‌های بزرگ چند ملیتی که موضوع مبارزه جنبش ‏است در راه‌اندازی این جنگ دخالت مستقیم دارند چه به منظور فتح بازارهای عراق، چه به منظورکنترل بر منابع نفتی و چه به لحاظ ‏تولید و آزمایش سلاح‌های کشتار جمعی. دقیقآ براساس چنین منطقی است که جنبش ضد جنگ شعار "برای نفت‌، خون نه" را با شعار ‏‏"برای قاتلان‌، غذا نه" ترکیب می‌کند. از سوی دیگر از طریق جنبش ضد جنگ است که جنبش‌های اجتماعی و نیروهای شکل‌دهنده ‏جنبش "ضد جهانی شدن لیبرالی" امکان خواهند یافت ارتباط و سازمان‌یابی خود را گسترده‌تر کنند و جا پای این جنبش را که در برخی ‏از مناطق ضعیف است، تثبیت کنند.

‏ اما این مسائل دغدغه فکری برنارد کاسن را تشکیل نمی‌دهد. برای او جنگ مسأله اصلی نیست. پس قضیه از چه قرار است؟ ‏کاسن و نو سوسیال دموکرات ها و پسا ـ استالینیست‌هایی که حول ماهنامه لوموند دیپلماتیک گرد آمده‌اند تا کنون توفیق یافته‌اند که ‏سیاست‌های رسمی اتک را به راست متمایل کنند. جنبش ضد جنگ ظرفیت آن را دارد که جنبش جهانی علیه سرمایه را به سمت رادیکال ‌تری سوق دهد و این رادیکالیسم به نوبه خود می‌تواند باعث شورش پایه‌های آتک گردد. کاسن در مورد ب ـ۵۲ ها و نیروهای ویژه که ‏باعث تغییر فقر در برزیل و آرژانتین نخواهند شد دچار اشتباه گردیده است، ب ـ ۵۲ ها پیام روشن‌تری دارند : "ما همه فقرا را نابود ‏خواهیم کرد، فقر نیز از بین خواهد رفت".‏

 محدودیت بعدی که جنبش با آن درگیر بود عاملی بیرونی بود. گفتار مسلط در جوی انباشته از لفاظی‌های رسوا در صدد مشروعیت ‏بخشیدن به جنگ با عراق بود. تلاش‌هایی که به منظور توجیه راه اندازی جنگ با عراق صورت می‌گرفت متعدد‌اند: "جنگ با ‏تروریسم، مبارزه با دیکتاتوری‌ها، نابود کردن سلاح‌های کشتار جمعی و برقراری دموکراسی". براساس این لفاظی‌ها دیکتاتوری صدام ‏حسین تهدیدی علیه صلح و امنیت جهانی به شمار می‌آمد که باید سرنگون می‌شد تا از این طریق استقرار دموکراسی در عراق ممکن ‏گردد. آلمان و ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم دو نمونه کلاسیک و دو تجربه موفق تاریخی قلمداد می‌شوند که ازطریق اشغال، جنگ و ‏استفاده از  سلاح هسته‌ای، تأسیس دموکراسی در این دو کشور به تحقق پیوسته است، یعنی ابتدا باید هیروشیما و ناکازاکی با بمب اتم با ‏خاک یکسان می‌شدند تا بر فراز ویرانه‌های آن دو شهر دموکراسی برقرار گردد. گفتار رسمی گفتار دنباله‌داری است که بی وقفه جاری ‏است. براساس این گفتار اگر هم اکنون فرآیند  برقراری دموکراسی در عراق با مشکل روبرو گردیده است به دلایل تفاوت‌های فرهنگی ‏است، تقابل بین فرهنگ نیروهای اشغالگر و فرهنگ بومی سرزمین اشغال شده. مقاومت در برابر اشغال خرابکاری بر سر راه بازسازی ‏قلمداد می‌شود. تعفن حاکم بر این منطق که فضای گفتمان رسمی را اشغال کرده است هنوز هم نیازمند بررسی است.‏

 گزینش نظامی امریکا در کادر تئوری "جنگ پیشگیرانه" رژیم‌های دیکتاتوری و یا تروریسم بنیادگرا است، یعنی رژیم‌ها و ‏دستجاتی که قابل دفاع نیستند و فاقد مشروعیت مردمی‌اند. در این چشم‌انداز استراتژیک باید به سرنگون کردن آن نوع از دیکتاتوری ‌های خشن و یا دست نشانده پرداخت که در قلمرو امپریالیسم یاغی می‌شوند و یا به نابود کردن آن نوع از تروریسم بنیادگرا دست زد که ‏خود زمانی سربازان جیره خوار و کهنه کار امپریالیسم بوده‌اند و اینک در برابر فرمانده نظامی اشان سر به شورش برداشته‌اند.‏

 در یک چنین جوی است که جنبش "ضد جهانی شدن لیبرالی" باید موضعی اتخاذ می‌کرد که به حمایت از دیکتاتوری‌ها متهم ‏نشود و مرزبندی خود را با تروریسم بنیادگرا حفظ کند، یعنی به گونه‌ای رفتار کند که طرفداران جنگ قادر نباشند که جنبش ضد جنگ ‏را در کنار بنیادگرایی و رژیم‌های دیکتاتوری قرار دهد. برای رویارویی با اشغال امپریالیستی، جنبش ضد جنگ طبعاً نمی‌تواند که ‏نیروی رزمنده برای جنگیدن در کنار مردم عراق به این کشور اعزام کند ـ نمونه بریگارد‌های بین‌المللی درجریان جنگ داخلی اسپانیا. با ‏وجود اين بخش‌هایی از این جنبش به عنوان سپرهای انسانی به عراق نیرو گسیل کردند. با این حال به نظر می‌رسد حداقل تا مقطع ‏کنونی جنبش ضد جنگ به رغم آگاهی و هشیاری‌ای که درظرفیت این جنبش نهفته است و علی‌رغم حجم و گستردگی آن، هنوز این ‏جنبش فاقد رادیکالیسم جنبش علیه جنگ ویتنام است. جنبش ضد جنگ در آن دوران باعث شد که شورش‌هایی سر برآورد با چنان آگاهی ‏و ظرفیتی که قادر باشند ثبات حکومت‌های سرمایه داری را تهدید کنند. صرف‌نظر از قیام‌های دهه ۶۰ در اروپا، اگر جامعه امریکا را ‏در نظر بگیریم در آنجا گروه‌هایی رادیکال، آتونومیست و شورشی شکل گرفتند که به اشغال مراکز دولتی، حمله به ساختمان کنگره ‏امریکا، منفجر کردن پایگاه‌های پلیس، حمله با بمب به پنتاگون می‌پرداختند. برای نمونه گروه ‏Weather Underground‏ (۸) حول ‏شعار "جنگ را به خانه بیاوریم" به سازماندهی اعتراضات ضد جنگ می پرداخت.‏

 در هر حال جنبش ضد جنگ (‌با عراق ) در  برخی مناطق به حرکت‌های اعتراضی رادیکال و نافرمانی اجتماعی (نه مدنی) ‏عملی دست زده است که می‌توان به این نوع اقدامات در ایتالیا اشاره کرد. در این کشور جنبش نافرمانی اجتماعی ـ ‏Disobedienti‏ ـ که ‏عمدتآ متأثر از گروه سفید‌جامگان ‏Tute Bianchi‏ یا ‏White Overralls ‎‏ است از همان روزهای آغاز جنگ به یک رشته اقدامات ‏مستقیم علیه ماشین جنگی نیروهای اشغال گر دست زده است : "بلوکه کردن خطوط راه‌آهن و جلوگیری از حرکت قطارهای ـ مرگ ـ ‏حامل اسلحه و مهمات برای نیروهای اشغالگر. این اقدام به کمک کارگران خطوط راه آهن صورت گرفت. اشغال شعبه ایتالیایی شرکت ‏چندملیتی ‏Exxon‏ . که سوخت و بنزین نیروهای اشغالگر را تأمین می‌کند، نفوذ به پایگاه‌های نظامی و دست زدن به کارشکنی حمله به ‏بانک‌هایی که محل سرمایه‌گذاری شرکت‌های تولید کننده اسلحه‌اند ـ بانک‌های مسلح ـ. حمله به شرکت‌هایی که مواد غذایی، میوه و ‏سبزیجات برای سربازان امریکایی ارسال می‌کنند. فراری دادن مهاجرین زندانی در انتظار اخراج از بازداشتگاه های اجباری. و موارد ‏بسیاردیگر." (۹‏)

 همه اینها نشان می‌دهد که به رغم تلاش‌هایی که به منظور جنایی قلمداد کردن این جنبش صورت می‌گیرد و موجی از اقدامات ‏امنیتی و حتی سرکوب، جنبش ضد جهانی شدن لیبرالی" با گام گذاشتن در مرحله اعتراض علیه جنگ زنده است، راه خود را می‌کوبد و ‏مسیرش را ادامه می دهد" .

 ‏ جنبش "ضد جهانی شدن لیبرالی" مبارزه و مقاومتی است جهانی، ترکیبی از جنبش‌هایی است پر از تحرک. فوروم اجتماعی ‏جهانی به دنبال آن است که از سطح اعتراض و مخالفت فراتر رود و در جست جوی راه‌های دیگری باشد جهت بنای مناسبات بدیل. در ‏حالی که ممکن است سئوال‌هایی طرح شود حول این که این جنبش تا چه حد جهانی است، آیا اثر پذیری منطقه‌ای از آن یکسان و مشابه ‏خواهد بود یا نه، آیا این جنبش دارای یک مرکز جغرافیایی است و مرکز ثقل آن کجاست ؟ حول مسأله حاکمیت ملی تضاد‌های آشکاری ‏در درون جنبش وجود دارد، مخالفین و طرفداران حاکمیت ملی در رابطه با اشکال مبارزاتی و هم چنین پیرامون ارائه بدیل درک یکسانی ‏ندارند. سرنوشت این جنبش در مناطقی که دیکتاتوری‌های خشن نئولیبرال و یا دیکتاتوری‌های وحشی حاکم‌اند به کجا می‌انجامد؟ ‏وضعیت این جنبش در کره جنوبی، افریقا، آسیای جنوب غربی، اروپای غربی، امریکای لاتین چگونه است؟ اینها یک رشته چالش‌هایی ‏است که این جنبش و فوروم اجتماعی جهانی با آن روبروست.

 ‏ فرآیند جهانی شدن به مثابه گرایش مسلط کنونی مرحله تاریخی سرمایه‌داری تأثیرات یکسانی بر همه مناطق جهان ندارد. جهانی ‏شدن در ذات خود موجب قطبی شدن دنیا و به حاشیه راندن برخی مناطق می‌شود. جنبش "ضد جهانی شدن لیبرالی" به لحاظ جغرافیایی ‏به همان اندازه جهانی است که فرآیند جهانی شدن. در مناطقی که در فرآیند جهانی شدن جذب نشده‌اند، ریشه‌های این جنبش ضعیف ‏است. در عین حال چپ اروپایی توانسته است از محدوده ملی فراتر رفته و مسائلی را که به بخش اعظم بشریت مربوط می‌شود مسأله ‏خود بداند، یعنی موضوعاتی که عمدتآ به "جنوب" مربوط می‌شوند مثل فقر و فلاکت، جنگ و گرسنگی و نابرابری‌های اجتماعی. از ‏سوی دیگر  برگزار کردن فوروم‌های منطقه‌ای متعاقب فوروم اجتماعی جهانی به این موضوع اشاره دارد که این جنبش دارای روحیه ‌های منطقه‌ای نیز می‌باشد. فوروم اجتماعی جهانی در پورتوالگره دارای روحیه امریکای لاتینی است در اروپا این فوروم متأثر از ‏روحیه اروپایی است و درهند تحت تآثیر روحیه آسیایی. این امر از آنجا ناشی می‌شود که تضاد آشکاری درسطوح مختلف حول اشکال ‏مبارزاتی بین "شمال" و "جنوب" وجود دارد.

 ‏ تا آنجا که به تحلیل جهانی شدن نئولیبرالی مربوط می‌شود تفاوت‌ها به شدت عمیق است. این تضادها در واقع از آنجا ناشی می‌شود که در"جنوب" مجموعه‌ای ازجنبش های نیرومند وجود دارد که در تلاش است تا جا پای خود را دردرون رنگین کمان جنبشی ‏جهانی تثبیت کند، یک جنبش کارگری رزمنده و رادیکال، جنبش‌های مسلح، جنبش نیرومند زنان، جنبش‌های دهقانی، قیام‌های مردمی و ‏شورش‌های شهری. برای مثال، از نقطه نظر اتحادیه‌های کارگری "شمال" سیاست‌های سازمان تجارت جهانی در مجموع مثبت است، ‏ضعف‌هایی در سیستم وجود دارد که می‌تواند تصحیح شود اما اتحادیه‌های کارگری "جنوب" این نهاد را ابزار شرکت‌های فراملیتی می‌‏دانند در جهت استثمار کارگران و دهقانان. در مقابل اصلاحات و رفرم در ساختار نهادهای مالی بین‌المللی که جریان‌های رفرمیست ‏درون جنبش از آن طرفداری می‌کنند جنبش‌های دهقانی "جنوب" به اشغال زمین‌هایی می‌پردازند که شرکت‌های چند ملیتی در صدد ‏خرید آنها هستند. همین‌طور است اشغال ترمینال‌های نفتی نیجریه توسط زنان. در ژوئیه سال ۲۰۰۲ زنان روستاهای نیجریه در اعتراض ‏به ویرانی‌های اجتماعی ترمینال‌های نفتی شرکت شورون ـ تکزاکو را به اشغال درآوردند و خواستار ایجاد درمانگاه، مدارس، جاده ‏سازی و مزرعه‌های دام‌پروری شدند‌(۱۰). آنچه برای این جنبش‌ها اهمیت دارد حق داشتن زمین، آب، حق کار و حق زیستن است نه ‏تنظیم و رگولاسیون بازار و سرمایه مالی. هم چنین اتحادیه‌های کارگری "جنوب" (‏ACTU‏ درکره ـ ‏Cosatu‏ در افریقای جنوبی ـ ‏CUT‏ در برزیل) مخالفت خود را با اعمال سلطه‌طلبی اتحادیه‌های کارگری "شمال" در سطح جنبش کارگری جهانی پنهان نمی‌کنند.‏

 مجموعه این شرایط باعث شده است که برخی‌ها به نادرست اینگونه تحلیل کنند که مرکز ثقل این جنبش در جنوب قرار دارد و یا ‏به آنجا نقل مکان خواهد کرد. امری که به خودی خود در تضاد با ساختار شبکه‌ای این جنبش قرار می‌گیرد. "خصوصی سازی را ‏متوقف کنید، جنگ نه! حقوق کاست‌ها را رعايت كنيد، قدرت بايد به مردم سپرده شود، فلسطین آزاد، دنیای دیگری ممکن است، همه ‏حکومت‌ها دشمن مردم‌اند" رکوردی از شعارهایی است که تعدد و کثرت مبارزات علیه دشمن واحد را نشان می‌دهد. نائمی کلاین معتقد ‏است که از سانحه قطار در انگستان گرفته تا بیماری‌های کشنده در افریقای جنوبی همه ناشی از غارت و چپاول کاپیتالیستی است. ‏براساس نظریه‌های تونی نگری و میکائیل هاردت اعتراض‌های میدان صلح آسمانی درسال ۸۹ شورش سیاه‌پوست‌ها در لوس‌آنجلس ‏سال ۹۲ اعتصابات نشسته کارگران کره جنوبی، جنبش زاپاتیستی، انتفاضه فلسطین، اعتراض‌های جنوا، پراگ، کبک، شاید رویدادهایی ‏منفرد و، جداگانه به نظر می‌رسند اما در واقع امر همه اینها یورش مستقیمی است علیه روند کنونی جهانی شدن.

 ‏ به این ترتیب ساختار شبکه‌ای جنبش فاقد مرکز است و اساسأ شبکه نمی‌تواند دارای مرکز باشد. اما نباید دچار ساده‌لوحی شد. ‏برخی از گرایشات درون جنبش در تلاش‌اند که سلطه و نفوذ خود را بر جنبش اعمال کنند به ویژه بر فوروم اجتماعی جهانی. اگر چه این ‏مسأله دشوار به نظر می‌رسد ولی نباید آن را نادیده گرفت. به دلیل اینکه براساس اصول فوروم اجتماعی جنبش‌های مسلح و احزاب ‏سیاسی نمی‌توانند به عنوان نمایندگان جنبش‌ها یا احزاب خود در فوروم حضور یابند و هم چنین امکان تحرک و سیالیت نیروهای شکل‌دهنده جنبش یکسان نیست برخی از جریانات فرصت می‌یابند تا بر فرآیند تصمیم‌گیری‌ها تأثیر بیشتری بگذارند. زاپاتیست‌ها که بخش ‏عمده فعالیت‌هایشان غیرخشونت‌آمیز است و آمادگی این را دارند که از خود به شکل نظامی نیز دفاع کنند حضورشان در فوروم نمی‌‏تواند سازمانی باشد. حتی مادران میدان مایا قادر نیستند که جنبش‌شان را نمایندگی کنند. جنبش دهقانی هند (‏KRSS‏)  که درسال ‏‏۱۹۹۳ یک راه پیمایی نیم میلیونی را علیه سازمان تجارت جهانی در شهر بنگلور سازماندهی کرد و همراه با زاپاتیست‌ها در سال ‏‏ ‏۱۹۹۸  People s Global Action‏ را تشکیل دادند در عمل جای خود را به سازمان‌های غیردولتی رفرمیستی داده است که تجارت ‏پر سودی حول آنها شکل گرفته و با دریافت کمک مالی از شرکت‌های فراملیتی در اکثر گردهمایی‌ها شرکت می‌کنند. در برزیل نیز ‏اوضاع  به همین شکل پیش می‌رود. جنبش "اکولوژی فقرا" (۱۱) نخستین جنبشی بود که از طریق بسیج دهقانان به مصادره زمین‌ها ‏پرداخت و توفیق یافت که پروژه نابودی جنگل‌ها را که از سوی بانک جهانی حمایت مالی می‌شد متوقف کند اما گروه‌های غیردولتی هم ‏چون ‏IBASE‏  با حمایت‌های مالی شرکت‌های فراملیتی تلاش نمودند تا با کارشکنی بر سر راه این جنبش آن را در انزوا قرار دهند. ‏تلاش‌های گروه‌های رفرمیستی جهت در انزوا قرار دادن نیروهای رادیکال جنبش باعث شده است تا در حاشیه فوروم‌های اجتماعی ‏گردهمایی‌های دیگری نیز تشکیل شود. به عنوان مثال در یونان درجریان نشست سران اروپا مقاومت ‏Thessaloniki‏ برگزارشد، در ‏حاشیه دومین فوروم اجتماعی اروپا در پاریس کنفرانس "چپ ضد سرمایه داری اروپا" ـ  که عمدتآ تشکلی است از گروه‌های ‏تروتسکیست پارلمانی ـ تشکیل شد و در حاشیه اجلاس فوروم اجتماعی جهانی در بمبئی هند نیز مقاومت بمبئی" برگزار گردید که عمدتآ ‏گروه‌های مائوئیستی، جنبش‌های دهقانی از جمله ‏ " KRSS‏ و قریب به ۳۱۰ جنبش مردمی و احزاب چپ  را در بر می‌گرفت. ‏Via ‎Campesina‏ در هر دو  گردهمایی شرکت کرد.‏

 درست است که تضادهایی وجود دارد و شیوه‌های متفاوت مبارزاتی در درون جنبش یا در فوروم اجتماعی جهانی قد علم می‌کند ‏اما امکان همکاری وجود دارد و این خیلی مهم است که جنبشی هست که فرصتی ایجاد می‌کند تا جنبش‌های متعدد اجتماعی صدای خود ‏را قابل شنیدن کنند، با هم کار کنند،  هم دیگر را بشناسند و اعتمادی متقابل بین آنها ایجاد گردد. به این ترتیب تعدد و کثرت مشکل این ‏جنبش نیست، مسأله این است که این نیروها به چه شکلی با هم رابطه برقرار می‌کنند و دیالوگ بین آنها چگونه است. از درون همین ‏تبادل تجارب است که پایه‌های بدیل‌های اجتماعی و دموکراتیک ممکن است بیرون آید.‏ مسأله دیگری که این جنبش با آن درگیر است رابطه‌اش با جنبش طبقه کارگر است. در یکی دو سال اخیر موجی از مبارزات طبقه ‏کارگر سراسر اروپا را فرا گرفت. در ایتالیا بیش از ۱۳ میلیون نفر در اعتصاب سراسری کارگران درسال ۲۰۰۲ شرکت کردند. جنبش ‏‏"‏No global‏" و فوروم اجتماعی ایتالیا با شرکت خود در این اعتصابات از آن حمایت کردند.‏‎ ‎‏ با وجود این نه فوروم اجتماعی جهانی و ‏نه فوروم اجتماعی اروپا تا کنون قادر نبوده‌اند که حول "یک روز اعتصاب سراسری دراروپا" به یک توافق دست یابند. برآمد جنبش‌های ‏اجتماعی و جنبش‌های بیرون پارلمانی شاید تعبیری باشد از ضعف جنبش طبقه کارگر. دلایل این ضعف را می‌توان در تشتت و پراکندگی ‏این طبقه، رابطه اتحادیه‌های کارگری با احزاب رسمی ـ اتحادیه هایی که تحت انقیاد این احزاب‌اند ـ و سازش با قدرت جستجو کرد. ‏‏"تاریخ مبارزه طبقاتی تاریخ پیروزی‌های طبقه کارگرنیست. تاریخ پیروزی‌ها، شکست‌ها و سازش‌های آن است". (۱۲‏) شاید این چنین به نظر رسد که جنبش طبقه کارگر هنوز مرحله سازش با قدرت را سپری نکرده باشد. اما در سال‌های اخیر جنبشی ‏از اتحادیه‌های کارگری تود‌ه‌ای مبارز در عرصه جنبش کارگری و خارج از حیطه فعالیت‌های اتحادیه‌های رسمی سر بر آورده است که ‏به امر سازماندهی کارگران در مناطق "آزاد کارگری" که در اشغال این اتحادیه هاست، می‌پردازند. به عنوان مثال می‌توان در ایتالیا به ‏Cobas‏ ،‏Uonicobas‏ و تا حدودی بخش‌هایی از‏CGIL اشاره کرد. این اتحادیه‌ها درفوروم اجتماعی ایتالیا حضور دارند و در عین ‏حال فاصله خود را نیز با احزاب رسمی حفظ کرده‌اند. از سوی دیگر فابیو آماتو‎ (FabioAmato)‎یکی از فعالین جنبش نافرمانی ‏اجتماعی ایتالیا چنین می‌گوید: "ما یک اپوزیسیون اجتماعی هستیم، یک آلترناتیو چپ ضد سرمایه‌داری را نمایندگی می‌کنیم که هم در ‏طبقه کارگر و هم در جنبش‌های اجتماعی منشأ دارد" (۱۳‏). Giacomo Barbieri‏ مسئول روابط بین‌المللی ‏CGIL‏ می‌گوید: ‏‏"درمبارزه ما با دولت برلسکونی انگیزه‌های کارگری وجود دارد، واضح است اگر اتحادیه‌ای در امر ایجاد یک ائتلاف قوی از نیروهای ‏اجتماعی توفیق یابد به نوبه خود می‌تواند امری مثبت باشد برای نیروهای سیاسی چپ، اما ما مدعی رهبری چپ نیستیم"(۱۴)‏ موضوع اصلی کنگره پنجم حزب احیاء کمونیستی (‏PRC‏).  به رابطه این حزب با جنبش جهانی ضد سرمایه‌داری می‌پرداخت. ‏Marco Consolo‏ یکی از مسئولین این حزب چنین توضیح می‌دهد: "برای تغییر جامعه باید خودمان را تغییر دهیم. حزب ما تلاش ‏می‌کند استقلال خود را زنده نگه دارد. و هم زمان در درون جنبش و به عنوان جزئی از ترکیب آن حضور داشته باشد. هیچ راه خروجی ‏از این جنبش برای ما وجود ندارد. ما قبل از رویدادهای جنوا به این جنبش وارد شده بودیم. ما تلاش می‌کنیم همه جا حضور داشته ‏باشیم. بدون شرکت در مبارزات اجتماعی ما نمی‌توانستیم هیچ توفیقی حاصل کنیم"(۱۵) جنبش‌های اجتماعی و اتحادیه‌های کارگری ‏در جریان اعتراض‌های. علیه جهانی شدن لیبرالی بازیگران عمده صحنه درگیری‌ها بوده‌اند. در ایتالیا به ویژه در دوران حکومت ‏برلسکونی این جنبش‌ها بسیار به هم نزدیک شده‌اند و بعد از اعتصاب‌های سراسری ائتلاف‌های متعددی بین نیروهای چپ شکل ‏گرفته است. تجربه‌هایی از این نوع در ایتالیا در جریان است. شکل گرفتن ائتلاف‌های سیاسی حول مبارزات اجتماعی روی می‌دهد. ‏فوروم اجتماعی جهانی نیز ظرفیت آن را دارد که حول مبارزه علیه دشمن واحد در این مسیرگام بردارد اما شناخت دشمن واحد از چشم‌‏انداز جنبشی که از تعدد و کثرت شکل گرفته  مسأله‌ی ساده‌ای نیست. میکائیل هاردت به منظور توضیح این تعدد‌، "‌داستان فیل" مولوی ‏در اتاق تاریک را مثال می‌آورد: هر کسی بخش‌هایی از اندام فیل را حس می کند اما هیچ کس تمامیت فیل را نمی بیند.

 ‏ قدر مسلم این که قیام مردم آرژانتین در فوروم اجتماعی جهانی منشأ ندارد و شورش‌های توده‌ای بولیوی ـ  که بازیگران اصلی ‏آن قصد خود را که مبتنی بر سرنگونی و کسب قدرت است پنهان نمی‌کنند ـ از دل فوروم اجتماعی جهانی بیرون نیامده است. این امر به ‏وضوح نشان می‌دهد که هر استراتژی مبارزاتی و یا ارائه هر نوع بدیل تا زمانی که تعادل قوا علیه نظم موجود را بر هم نمی‌زند و یا ‏تهدیدی علیه قدرت سیاسی ایجاد نمی‌کند قرین به توفیق نبوده و در درون نظام سرمایه‌داری  قابل  تحمل خواهد بود‌. تلاش‌هایی که به ‏منظور ارائه آلترناتیو صورت می‌گیرد متعدداند. این تلاش‌ها بدیلی واحد ارائه نمی‌دهند بلکه طرح‌هایی است که به موازات هم حرکت ‏می‌کنند و یا درتقاطع با یکدیگر قرار می‌گیرند. "دنیای دیگری ممکن است" دنیای زیبایی است. دنیایی تا این حد زیبا در هیچ کتاب ‏مقدسی یافت نمی‌شود و در ذهن هیچ شاعری نمی‌گنجد. این دنیا از یک روحیه‌ی آرمانی ناشی می‌شود، آرمانی نه به معنای تخیلی آن، ‏آن چیزی که در دسترس نیست بلکه آرمانی که حقیقتآ امکان پذیر است و فقدان آن ـ روحیه آرمانی ـ در دوره یورش وحشیانه سرمایه‌‏دارانه، در بین گرایشات و جریان‌های چپ به روشنی احساس می‌شود. منشأ این روحیه آرمانی را باید درتاریخ مبارزاتی جستجو کرد، ‏در سابقه تاریخی فعالیت‌های رزمجويانه که دائمآ همراه بوده است با شکنجه و قربانی، مبارزه و شکست و تداوم مسیری با محتوای ‏عدالتجویانه. درست است که مبارزه بدون روحیه آرمانی پیش نمی‌رود اما مبارزه واقعیتی است که در رؤیا جریان ندارد. چرا که نظام ‏سرمایه‌داری و طبقه سرمایه‌دار تنها نظام و طبقه‌ای است که هیچ گاه در رؤیا نزیسته است و بی وفقه فاقد چهره انسانی و اخلاقی بوده ‏است. اما ضعف عمده فوروم اجتماعی جهانی ارائه آلترناتیو نیست بلکه استراتژ‌هایی است که در جهت تحقق آن به کار گرفته می‌شود. ‏عمده‌ترین طرح‌های بدیلی که تا کنون به صورت پیش نهاد مطرح شده است و یا براساس درک این یا آن جریان از شرایط حاکم بر ‏جنبش تدوین گردیده است، مهم و بجا خواهد بود که موضوع  بحث و گفتگو قرار بگیرند. ‏ طرفداران رفرم دست کم بر سر بدیلی که اتک ارائه می‌دهد با هم توافق دارند. اتک "اجماع پورتوالگره" را درمقابل "اجماع ‏واشنگتن" قرار می‌دهد. آنچه اتک از آن به عنوان اجماع پورتوالگره نام می‌برد لغو بدهی کشورهای فقیر، برقراری عوارض بر ‏معاملات مالی بین‌المللی و توقف خصوصی‌سازی‌های خدمات عمومی است. این راه‌حل‌ها از تحلیل این جریان حول بحران‌های ‏اقتصادی نظام سرمایه‌داری ناشی می‌شود. در تحلیل اتک سلطه سرمایه مالی باعث بی ثباتی بازار، نابرابری و طرد اجتماعی و ‏بیکاری می‌شود و فقر را درمناطق پیرامونی افزایش می‌دهد. اتک بحران‌های نظام سرمایه‌داری را در سیاست‌های نولیبرالیستی ‏خلاصه می‌کند و در این تحلیل رابطه بین طبقات تحت سلطه و طبقات مسلط جایی ندارد بنابراین راه‌حل‌های این جریان از محدوده ‏تنظیم بازار و برقراری مالیات تابین‎ (Tobin)‎‏ فراتر نمی‌رود و این در شرایطی است که فرآیند جهانی شدن هر نوع فضائی به منظور ‏انجام رفرم در نظام سرمایه‌داری را از بین برده است. در مورد لغو بدهی‌های کشورهای فقیر به نظرمی‌رسد اتک هنوز به طور کلی ‏ناامید نشده است و نمونه جالبی را در برابر خود می‌بیند. دست و دل بازی رئیس جمهوری امریکا  ذوق‌زدگی برنارد کاسن را به ‏خوبی لو می‌دهد.‏

 برنارد کاسن در جریان اجلاسیه پایه گذاری اتک آلمان (۱۹-۲۱ اکتبر۲۰۰۱ اشاره می‌کند كه: "رئیس جمهور بوش بعد از) ۱۱ ‏سپتامبر به این طرف گام‌هایی در راستای طرح‌های اتک برداشته است. روشن است که ما هنوز راه درازی در پیش رو داریم اما مهم ‏است که بگویم بوش به سیاست‌های ما حول نقش دولت نزدیک شده است. او از سیاست الغاء دیون استقبال می‌کند هر چند او انگیزه های ‏خاص خود را دارد. به عنوان مثال لغو بدهی‌های پاکستان از جانب ایالات متحده ثابت می‌کند که لغو بدهی‌های خارجی امکان‌پذیر است ‏‏"(۱۶). قرار لغو بدهی‌های پاکستان هم زمان بود با بمباران افغانستان. رئیس جمهوری ایالات متحده به منظور جلب حمایت پاکستان و ‏یک ژنرال کودتاچی در"جنگ علیه تروریسم"‌، مسأله لغو بدهی این کشور را پیش کشید. پاکستان در سال‌های اخیر در مرکز استراتژی ‏نظامی ایالات متحده در منطقه قرار داشته است. به نظرمی‌رسد که بدهی‌های پاکستان با یک رشته جنگ‌های متعدد در افغانستان در هم ‏تنیده شده است. لغو این بدهی‌ها نیز با راه اندازی یک جنگ جدید دیگر  و اشغال نظامی افغانستان در ارتباط با هم قرار می‌گیرند. اما ‏اینکه این اقدام بوش به چه شکلی اتک را یک گام به "دنیای دیگری ممکن است" نزدیک می‌کند، جواب آن را می‌توان در بدیلی یافت ‏که این جریان تحقق آن را وعده می‌دهد، بدیلی که هیچ چیز نیست جز بازگشت به سرمایه‌داری ماقبل نولیبرالیسم، سرمایه‌داری با ‏‏"چهره انسانی" بازاری که تنظیم گشته است و مالیات بر بازار بورس.

 ‏ بدیل دیگری که مطرح می‌شود پیشنهادهایی هستند که فوروم جهانی بدیل‌ها و سمیرامین مشهورترین چهره ضد امپریالیست ‏جنبش ارائه می‌دهند. ازنظر سمیرامین این پیشنهادها ارزش بحث و گفت وگو را دارند. این "بدیل " مبتنی است بر پروژه‌های گردآورنده ‏و ائتلافی. " با اتکاء به پیشرفت اجتماعی، دموکراتیزه کردن، وابستگی متقابل براساس مذاکره، بدیل سیستم نولیبرالی را پایه‌ریزی ‏کنیم ". (۱۷) سمیرامین معتقد است" باید درسه بعد این آلترناتیو که یکی از دیگری جدایی ناپذیرند پیشروی کرد. بهتراست کمتر ولی ‏بهترباشد. باید استراتژی‌های مرحله‌ای که راه را  برای  تحکیم پیشروی‌ها می‌گشاید بسط داد، هرچند  در این جا و آن جا و در اوضاع ‏کنونی، این پیشروی‌ها ناچیز باشد تا بعد بتوان  با کم کردن احتمال شکست، انحراف و عقبگرد، گام‌های بلندتری برداشت ".‏

مشکل این نظریه، نظریه‌ای که از جانب سمیرامین توصیه می‌شود و مبتنی است برطرح‌های ائتلافی، این است که او مبارزات ‏خلق‌ها، شورش‌های توده ای  ومبارزه علیه دیکتاتوری‌ها را از یک سو، با سیستم‌های سلسله مراتب و شکل نوین اعمال قدرت سرمایه‌داری جهانی ازسوی دیگر، به نوعی درپیوند مفصلی با یکدیگر قرار می‌دهد. به این معنا که در کادر"پروژه‌های ائتلافی " گسترش ‏جنبش‌های اجتماعی طبقات و مبارزه طبقاتی، مبارزه برای دموکراسی درامتداد یا به موازات شکل‌بندی قطب‌های چندگانه و در ارتباط با ‏آن‌ها حرکت می‌کند و گسترش می‌یابد. اما آنچه جنبش جهانی ضد سرمایه باید بدان بپردازد دقیقآ مبارزه با همین سیستم‌های سلسله مراتب ‏است. براساس نظریه  سمیرامین "خلق‌ها خصم واحدی دارند که عبارت است ازسرمایه انحصاری چند قطبی محدود جهانی شده ‏و امپریالیستی مسلط و مجموعه قدرت‌های سیاسی که در شرایط حاضردر خدمت آنند یعنی دولت‌های قدرت مثلث (‌امریکا، اروپا، ژاپن) ‏و نیز دولت‌های طبقات حاکمه کمپرادوردرکشورهای جنوب و مجموعه‌ای ازنهادهای مالی و نظامی بین‌المللی از قبیل بانک جهانی، ‏صندوق بین‌المللی پول، سازمان تجارت جهانی، ناتو وغیره ". سمیرامین درمقابل استراتژی این خصم واحد، گسترش جنبش‌های ‏اجتماعی و یک استراتژی متقابل توده‌ای را قرار می‌دهد. عناصری که این استراتژی متقابل توده‌ای را می‌سازند درسه پیشنهاد ‏سمیرامین تبلور می‌یابد: "اول اروپایی پسا امپریالیستی. دوم نزدیکی طرف‌های مهم جهان اروپایی ـ آسیایی یعنی عمدتا اروپا، روسیه، ‏چین و هند. سوم احیای همبستگی خلق‌های جنوب (روحیه باندوگ، کنفرانس سه قاره ـ آسیا، آفریقا وامریکای لاتین )".‏ سربرآوردن قطب‌های دیگر به عنوان مثال قطب روسیه، چین، هند یا کره از یک سو و اروپا و ژاپن ازسوی دیگر در برابر ‏هژمونی ایالات متحده به خودی خود نمی‌تواند حامل تحولی باشد که به نفع طبقات زحمتکش قلمداد شود. عمده دولت‌های حاکم درمناطق ‏پیرامونی، دولت‌هایی به غایت ضددمکراتیک و رژیم‌هایی دیکتاتوری‌اند که سیاست‌های نولیبرالی را دنبال می‌کنند. مسأله این است که ‏موضوع مبارزه با دیکتاتوری‌های نئولیبرال سرنگونی این نوع رژیم‌هاست. به این ترتیب طرح‌هایی که بر پایه فاصله گرفتن از مدیریت ‏امپریالیسم جمعی استوار است و در چنین شرایط مفروضی نزدیکی طرف‌های مهم جهان اروپایی ـ آسیایی را توصیه می‌کند، گسست ‏در سیستم جهانی نیست بلکه درحد یک نوع تغییر فاز می‌تواند متوقف شود. البته این امر نباید باعث شود که از تضادها و شکاف‌های بلوک ‏امپریالیستی ـ سرمایه‌داری، رقابت و سازش بین این دولت‌ها غفلت کرد اما این امر باید با این آگاهی همراه باشد که این نظام انباشته از ‏تضاد و تناقض است چه در شکل امپریالیسم جمعی مثلث و چه در شکل سیستمی چند ـ مرکزی و یا چه به صورت نئولیبرال آن.

 ‏  بنابراین عناصر تشکیل‌دهنده این پروژه ائتلافی نه فقط ظرفیت آن را ندارد که یکدیگر را به شکل نسبی تکمیل کنند یا به موازات ‏یکدیگر به حرکت درآیند بلکه همدیگر را حذف و خنثی می‌نمایند. به عبارتی دیگر این عناصر قبل از اینکه یکدیگر را تقویت کنند به ‏تضعیف کل پروسه جنبش‌های  مقاومت و یا دست کم به سکون نسبی آن می‌انجامد. اگر جنبش " تاکنون و همواره دنباله‌رو بوده و باید ‏خود را از موضع‌گیری‌های تدافعی و واکنشی آزاد کند و شکل تهاجمی به خود بگیرد" دقیقا به این دلیل بوده که این"پروژه‌های ائتلافی" ‏امکان تحرک و سیالیت را از این جنبش می‌گیرد و جنبش باید خود را ازچسبیدن به این نوع  پروژه‌های ائتلافی رها کند و از این حلقه ‏بیرون آید. آنچه که می‌تواند برد و تأثیر این جنبش را افزایش دهد تعدد و کثرتی است دردرون ساختارشبکه‌ای آن که  خود را ازکنترل ‏سیستم سلسله مراتب قدرت آزاد کرده باشد.‏

 شکست پنجمین اجلاس سازمان تجارت جهانی در کانکون مکزیک را درنظر بگیریم. این شکست برخی را به آنجا کشاند که آن را ‏پیروزی خلق‌های جنوب بدانند و از سربرآوردن یک "مرکزقدرت بدیل" براساس همکاری‌های جنوب ـ جنوب یعنی گروه‏۲۰G- سخن ‏بگویند. مرکز قدرت بدیلی که قادراست دربرابرسلطه ایالات متحده امریکا برسازمان تجارت جهانی مقاومت کند. طبعآ جنبش جهانی علیه ‏سرمایه به عنوان  نخستین عامل مؤثرتعادل قوا باعث این شکست شد و این امر برای خلق‌های جنوب یک پیروزی است. یک پیروزی ‏آمیخته با اندوه ناشی از خودکشی یک کشاورز کره‌ای. خونی که با خون شورشی جنوا، کارلو گیلیانی درهم می‌آمیزد. و این خون‌ها بهایی ‏است که خلق‌های فقیر به طور بی وفقه در مبارزات روزمره‌شان برای ساختن "دنیای دیگری ممکن است" پرداخت می‌کنند. اما آنچه ‏گروه ‏G-۲۰‎‏ درتلاش ساختن آن است فضایی است بسیار تنگ به منظور رقابتی غیر ممکن  در بازار‌های جهانی. تلاشی است به ‏منظور"پذیرفته شدن به محفل جادویی ملت‌های خوشبخت ... ورود به بازار...آنچه با ایجاد قحطی موجب قتل عام سیستماتیک مردم شده ‏است برای اولین بار در تاریخ ، نه طبیعت بلکه بازار است"(۱۸‏).

 براساس دیدگاه‌های سمیرامین "سوسیالیسم جهانی تنها پاسخ انسانی به یورش جهانی سرمایه‌داری وحشی، امر امروز و فردا ‏نیست و افقی است متحرک و باید انترناسیونالیسم خلق‌ها را درمقابل انترناسیونالیسم سرمایه بنا کرد". که حق با او است. از همین رو فهم ‏استراتژی‌هایی که ازجانب او تدوین می‌شوند دراین راستا قراردارند. با این همه آثار مفاهیمی که از دوران اردوگاهی به میراث مانده ‏است در تحلیل‌های او دیده می‌شود. راه‌حل‌های سمیرامین عمدتآ به سیاست‌های دوران اردوگاهی شباهت دارند. اما دوران اردوگاه‌ها به ‏پایان رسیده است و دیگر نمی‌توان برآمد قطب‌های دولتی و بلوک‌های چندگانه را جایگزین مبارزات خلقها نمود. در حقیقت انحلال ‏انترناسیونالیسم‌های کارگری‌، انحراف جنبش‌های طبقه کارگر و به عکس‌، برآمد جنبش‌های اجتماعی تا حدود بسیار زیادی همزمان است ‏با شکل‌گیری قطب‌ها و اردوگاه‌های جهانی. اما قطع رابطه با دوران اردوگاهی و مارکسیسم سنتی طبعا به معنای نفی و نادیده انگاشتن ‏میراث تاریخی و مبارزاتی مارکسیسم و نفی سنت‌های انقلابی و انباشت دستاوردهای مبارزاتی خلقها نیست. سلطه مارکسیسم سنتی و یا ‏جنبش‌های آزادی‌بخش  به مثابه گرایش  مسلط از شرایط تاریخی خود نشأت گرفته‌اند. تأثیرات عمیقی که جنبش‌های آزادی‌بخش بر دیگر ‏جنبش‌های ملهم از مارکسیسم در سایر نقاط جهان بر جای گذاشتند قابل انکار نیست. این امر همبستگی جهانی چپ را تقویت کرد. برآمد ‏‏"موج چپ جدید" در اروپا و جنبش‌های دانشجویی دهه ۶۰ بی تأثیر از جنبش‌های آزادی بخش ملی نبود، اما مسأله‌ای که امروز جریان‌های چپ با آن درگیرند فضایی جدید و مرحله تاریخی جدیدی است که هیچ شباهتی به دوره‌های گذشته ندارد. جنبشی که امروز در برابر ‏سرمایه‌داری جهانی قد علم کرده است جنبشی است مستقل که روی پاهای خود ایستاده است و با چالش‌هایی روبروست که حقیقتآ دیگر ‏امکان برخورد و رو دررو شدن با آنها از طریق راه‌حل‌های سنتی به کلی منتفی است و رابطه با این داوها از طریق اشکال مبارزاتی ‏که متعلق به گذشته است دیگر ناممکن به نظر می‌رسد و بازگشت به دوران اردوگاه‌ها نه بنای انترناسیونالیسم خلقها که یک انحراف ‏است. اما نباید فقط از این چشم‌انداز به مطالعه تئوری‌های سمیر امین پرداخت. طرح‌های بدیلی که او ارائه می‌دهد از محتوای ‏گسترده‌ای برخوردار است که طبعا نقطه ضعف هایی نیز دارد. او تعریف منسجم‌تر و کامل‌تری از امپریالیسم و دشمن واحد ارائه می‌دهد ‏و با آگاهی دقیق استراتژی‌های اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک و نظامی خصم واحد را تشریح می‌کند و درمقابل آن وظایف فوری جنبش ‏را به طور عینی و کنکرت پیشنهاد می‌کند. و نیز از همین روست که تدوین یک پروژه ائتلافی بدیل و ارائه پاسخ های نظری و عملی ‏حول آن، در متن رنگین کمانی از جنبش‌های اجتماعی به ناگزیر می‌تواند حامل عناصری از ابهام نیز باشد.

 ‏ در این میان دیدگاه‌های تونی نگری و میکائیل هاردت حول جنبش "ضد جهانی شدن لیبرالی" و هم چنین ارائه بدیل یکی از بحث ‏برانگیزترین دیدگاه‌هاست. برخورد انتقادی با اندیشه‌های این دو نظریه‌پرداز و نظریه "امپراتوری" بحث مستقلی ست که بجا خواهد بود ‏به آن پرداخته شود. اینجا حتی‌المقدور به بدیلی که مبتنی براندیشه‌های آنهاست اشاره می‌شود. بر اساس نظریه‌های هاردت این جنبش ‏در صدد است "تحلیلی ازفرآیند جهانی شدن ارائه دهد، نهادهای مالی بین‌المللی را از چشم‌اندازی انتقادی بررسی کند و به یک درک ‏عمومی از اشکال سلطه قدرت جهانی نائل آید. به این معنا که این جنبش تلاش دارد از یک سو نظام «امپراتوری» را تحلیل کند و از ‏سوی دیگر تلاشی‌ست به منظور بنای یک ضدامپراتوری ـ تكثر (مولتی تیود) یا پرولتاریای جهانی". ازنظرتونی نگری "چپ جدید تنها ‏می‌تواند ازدرون این جنبش ضدلیبرالی بیرون آید". اما میکائیل هاردت در این مورد درک محتاطانه‌تری دارد. او براین اعتقاد است که ‏‏"دست کم در اروپا و امریکا این جنبش امکانی است که می تواند به احیاء چپ درحال احتضار مدد رساند. بسیاری از احزاب سنتی ‏نیروی خلاق این جنبش را می بینند و از این طریق قادرند موقعیت قدیمی شان را بازسازی کنند. هم چنین این فرآیند دمیدن روح تازه‌ای ‏است درکارکرد های بسیار مؤثر چپ دهه ۶۰ از نظر میکائیل هاردت". آنچه که حقیقتا در این جنبش جدید است این است که اشکال ‏‏"سازماندهی، مفهوم رهبری، نقش سخنگو، در یک ساختار  شبکه‌ای" به چه معنایی است.‏

مفاهیمي چون دولت ـ ملت‌ها، حاکمیت ملی، "امپراتوری"، کار مادی و غیرمادی، پرولتاریای جهانی یا تكثر (مولتی تیود)، ‏خروج، قرار دادن انقیاد در مرکز دیالکتیک سرمایه به جای پروسه انباشت، در مرکز اندیشه‌های تونی نگری و میکائیل هاردت قرار ‏می‌گیرند. اما آنها خود ادعا ندارند که تئوری‌های جدیدی را کشف کرده باشند. هاردت و نگری به یک جمع بندی از روند جاری جهانی ‏شدن نائل آمده‌اند، فرآیندی که هنوز شکل کامل به خود نگرفته و ناتمام است، نظامی که در حال شکل‌گیری ست. این دو نظریه‌پرداز ‏خود تأیید می‌کنند که اندیشه‌ها و تئوری‌هایشان تا حد بسیار زیادی از مفاهیم حاکم برجنبش‌های فمنیستی و هم چنین جنبش هم‌جنس‌گرایان ‏و جنبش‌های نوین اجتماعی اقتباس گردیده است.‏

 شکل نوین اعمال قدرت در سطح امپراتوری به رابطه بین "امپراتوری" و ضد ـ قدرت یا تكثر (مولتی تیود) وابسته است. ‏میکائیل هاردت می‌گوید: "دراین مرحله گذار نقش دولت ـ ملت‌ها پایان نیافته بلکه عمل‌کرد آنها تغییر کرده است. اعمال قدرت از طریق ‏نهادهای فراملیتی، ساختارشبکه‌ای آن، مجموعه‌ای از قراردادها، و نرم‌ها صورت می‌گیرد. تفکر حاکم بر دولت‌ها نه براساس منطق ‏ملی بلکه براساس منطق جهانی است. وزیران مالی، رؤسای مؤسسات سرمایه‌داری جهانی در داووس به دورهم گرد می‌آیند و در تصمیم‌‏گیری‌ها منطق ملی و جهانی درهم گره می خورد".‏

براساس این دیدگاه جنگ‌هایی که درسطح "امپراتوری" به وقوع می‌پیوندد فقط جنگ داخلی است. "امپراتوری" دشمن درونی‌اش ‏را مورد تهاجم قرار می‌دهد، یعنی علیه "دولت‌های یاغی"، "تروریست‌ها"، فعالین جنبش ضد جهانی شدن لیبرالی و یا مهاجرین ـ ‏مهاجرینی که تفنگ‌داران دریایی در تعقيب و شکار آنهایند ـ می‌جنگد. هاردت ادامه می‌دهد: "آنچه ما امروز شاهد آن هستیم منازعات ‏نظامی بین دولت‌های مستقل ملی نیست، بلکه کشمکش‌های درونی و جنگ داخلی است. مداخله‌های نظامی براساس قطعنامه‌های سازمان ‏ملل، ناتو و یا ائتلاف‌های نظامی بین اروپا و امریکا علیه دولت‌های مستقل ملی نیست بلکه علیه‎ ‎نیروهای مخالفی است که در درون ‏قلمرو این دولت‌ها وجود دارند. آنچه بمباران علیه القاعده در افعانستان را با طرح امریکایی کلمبیا علیه ‏FARC‏ به هم مرتبط می‌سازد ‏این است که این حملات برضد «نیروهای فاقد حاکمیت ملی» است درقلمرو ملی".‏

 به منظوردست یافتن به تعریف کامل‌تری از تئوری "امپراتوری" عناصر دیگری مورد نیاز است. امپراتوری فاقد یک مرکز ‏جغرافیایی است. دوران امپریالیسم نیز سپری گردیده است، بنابراین مداخله‌های نظامی ایالات متحده امریکا از این چشم‌انداز چگونه ‏توضیح داده می‌شود؟ میکائیل هاردت چنین استدلال می‌کند: مداخله‌های نظامی امریکا در دو یا سه دهه اخیر همیشه دوسویه بوده ‏است. وجه نخست آن براساس منافع ملی امریکا توضیح داده می‌شود، همزمان تفسیر دیگری نیز وجود دارد، دخالت بشردوستانه به ‏منظورحمایت از حقوق بشر. به عنوان مثال مداخله درکوسوو نه براساس منافع ملی که مداخله نظامی امپراتوری است. این دو وجه ‏براساس دو منطق متفاوت مبتنی است که باید هر دو را جدی گرفت".‏

به این ترتیب به نظر می رسد که وضعیت "امپراتوری" تا حدود زیادی روشن است و تا آنجا که به امپراتوری بر می‌گردد ‏آرایش صحنه سیاسی و نظامی، مداخله‌ها و جنگ‌های آن فرموله شده باشد. اما در سوی دیگر، یعنی در سمت ضد ـ قدرت و یا تكثر ‏‏(مولتی تیود) اوضاع و احوال به چه شکلی پیش می‌رود،  تکلیف تكثر (مولتی تیود) در این کار‌زار چه می‌شود؟ در کدام نقطه ساختار ‏شبکه‌ای امپراتوری و درچه لحظه‌ای، مولتی تیود باید به شورش دست زند؟ به عبارتی زمان و مکان نبرد را چه کسی تعیین می‌کند؟ ‏کجای شبکه را باید مورد تهاجم قرارداد و لحظه شورش چه زمانی فرا می‌رسد؟  نخست پاسخ تونی نگری و میکائیل هاردت را ‏مرورکنیم. این دو در مقاله "موش کورمارکس مرده است"(۱۹) می‌گویند : "برد و تأثیر هر نوع  مخالفتی وقتی تعیین‌کننده خواهد بود ‏که قلب امپراتوری  یعنی قدرت آن، مورد تهاجم قرارگیرد. این امر به معنای تهاجم به یک منطقه جغرافیایی هم چون واشنگتن یا ژنو و ‏توکیو نیست، به این دلیل که در سطح امپراتوری دیگرحلقه ضعیف وجود ندارد،  به عکس ساختار امپراتوری و رابطه جهانی شدن با ‏اقتصاد و فرهنگ به این معنا است که آن مکانی که  از هر نقطه‌ای می‌تواند مورد تهاجم قرارگیرد مرکز بحرانی امپراتوری است ".

 ‏ براساس دیدگاه های سمیرامین "نظام جهانی امپریالیستی است و در برخی از ویژگی‌های  اساسی و دائمی خود با سیستم‌های ‏امپریالیستی پیشین گسترش سرمایه‌دارانه‌ی جهانی شریک است، با وجود این از بسیاری جهات وارد مرحله‌ای ازگسترش نوین خود شده ‏است". اما تئوری تونی نگری و میکائیل هاردت ظرفیت آن را ندارد که هویت دشمن واحد ـ  یعنی وابستگان به امپراتوری ـ را تعیین کند ‏و در ارائه یک تعریف ازاین دشمن واحد شکاف‌های عمیقی درتئوری آنها نهفته است. مفهوم وابستگان به امپراتوری نه فقط دشمن را ‏مخفی و پنهان می‌کند بلکه به تکثیر و قطعه قطعه کردن آن نیز می‌پردازد به طوری که این  سیستم‌های سلسله مراتب فاقد هر نوع ‏نیروی هژمونیک به ویژه شکل نظامی آن، قلمداد می‌شود. تاریخ مداخله امپریالیستی همیشه با اشغال نظامی، جنگ و حمایت از ‏دیکتاتوری‌ها همراه بوده است. مداخله‌های نظامی ایالات متحده دریکی دو دهه اخیر (که از صدها مورد تجاوزمی کند) نشانه گسست  با ‏سیاست‌هایی که منشأ در جنگ ویتنام دارد نیست بلکه دقیقاً ادامه آن در اشکال نوینی است. تهاجم به نیروهای فاقد حاکمیت ملی نه ‏مشخصه "امپراتوری" که برعکس از ویژگی‌های امپریالیسم است. سوابق تاریخی ـ که هنوز زود خواهد بود تا از حافظه تاریخی ‏انقلابیون ناپدید شود ـ تأیید می‌کند که این جنگ‌ها درحمایت از دیکتاتوری‌ها و دفاع ازقلمرو اشغالی حاکمیت ملی و علیه جنبش‌های ‏مقاومت و برضد بخش آزاد شده یعنی قلمرو شورش می‌باشد. این امر نیز‎ ‎صحت دارد که مفاهیمی هم‎ ‎چون دولت ـ ملت ها ، جنگ، " ‏تروریسم" ‏‎ ‎و جنبش‌های مقاومت و هم‌چنین رابطه آنها با خاک، قلمرو ملی و مشخصه‌ها و ساختارهای آن دستخوش تحولات عظیمی ‏گردیده است اما جنگ‌های بالکان و‎ ‎اشغال نظامی عراق را با هیچ تئوری "پسا امپریالیستی" نمی‌‎توان توضیح داد. جنگ کوسوو ادامه ‏یک رشته از‎ ‎جنگ‎ ‌هایی است که تجزیه و فروپاشی یک دولت مستقل ملی را به دنبال داشت و پیامدهای آن سر‎ ‎برآوردن دولت ـ ملت ‌های کوچک‌تري بود که منشأ در تجزیه یوگوسلاوی دارند. این امر تا حدودی شباهت دارد به آنچه که در شوروی سابق اتفاق افتاد البته به ‏شکل غیر نظامی آن. جنگ‌های بالکان آغاز یک رشته جنگ‌هایی بود در چارچوب استراتژی نظامی ایالات متحده به منظور کنترل ‏نظامی کره زمین، که سمیرامین به آنها اشاره می‌کند. اشغال عراق اما شکاف‌هایی را در اندیشه‌های تونی نگری و میکائیل هاردت ‏باعث شد تا جایی که این دو نظریه‌پرداز به نوعی از هژمونی سرمایه امریکایی البته در پیوند با سرمایه جهانی و یا ترکیبی ازمنافع ملی ‏با منافع امپراتوری به شکل بسیار مبهم اشاره کنند. اما لوکا کاسارینی از طرفداران پروپا قرص تئوری "امپراتوری" در این سردرگمی ‏پاسخ صریح‌تری حول اشغال عراق ارائه می‌دهد. او می‌گوید: " امریکا دردرون نظام امپراتوری به کودتا دست زده است ". در هرحال ‏این نوع استدلال  و پاسخ ها نتیجه منطقی پشت کردن به تئوری امپریالیسم است. براساس نظریه‌های تونی نگری و میکائیل هاردت آن ‏چه شرایط پایان امپریالیسم را فراهم کرده است سپری شدن دوران دولت ـ ملت‌ها‌ست. دیدگاه غلط این دو نظریه‌پرداز از آنجا ناشی می‌‏شود که آنها منشأ امپریالیسم را در دولت ـ ملت‌ها جستجو می‌کنند نه در ماهیت و ذات سرمایه. بنابراین وقتی که دوران دولت ـ ملت‌ها ‏پایان یافته است امپریالیسم نیز امری پايان يافته است. اما امپریالیسم ذاتی سرمایه و حتی مستقل از مرحله تاریخی آن می باشد.

 ‏ در هر حال به دنبال فروپاشی شوروی سابق، که باعث شد تا بسیاری از جریان‌های چپ به سمت سوسیال دموکراسی و یا حمایت ‏از دولت رفاه گرایش پیدا کنند، تونی نگری  و میکائیل هاردت در تلاش‌اند تا با بر هم زدن این قطب‌بندی ایجاد شده به مسیر دیگری ‏اشاره کنند: ایجاد یک ضد ـ قدرت و بنای یک ضد امپراتوری. آنچه در این راستا باید انجام گیرد سازمان‌دهی مهاجران، کارگران ‏غیررسمی، و همه استثمارشدگان در سطح جهانی است. حق برخورداری از حقوق اجتماعی و اقتصادی در چارچوب یک شهروندی ‏جهانی است که حرکت آزاد انسان‌ها را ممکن می‌سازد. مفاهیمی که روحیه سیاسی و شورشی حاکم بر آن خیره کننده است.

‏    به رغم اینکه این ضد ـ قدرت یا بدیلی که تونی نگری و میکائیل هاردت ارائه می‌دهند حامل عناصری از رادیکالیسم و ‏اشکالی از مبارزه رزمجويانه است که با بسیج پرولتاریای جهانی و با جنبش‌های نوین اجتماعی در سطح جهانی تلفیق می‌شوند اما تا ‏آنجا که به ارائه تعریفی ازدشمن واحد یعنی "امپراتوری" مربوط می‌شود این ضد ـ قدرت می‌تواند از آنجا سر درآورد که هدف‌اش را ‏نابجا انتخاب کند و حکم یک بدیل پر تحرک خنثی را به خود بگیرد. از همین رو بنای این ضد امپراتوری و یا ضد ـ قدرت به ساختن ‏کشتی نوح (تعدد و کثرت) شباهت دارد و روانه توفان کردن آن بدون قطب نما و بدون کبوتر راهنما به سمت هدفی نامعلوم.

 ‏ بنابراین به نظرمی‌رسد که فوروم اجتماعی جهانی نقطه عطف مهمی را در برقراری رابطه بین جنبش‌های اجتماعی، فضایی به ‏منظورگفت و گو و هم چنین سازمان‌دهی اقدامات و فعالیت های مشترک ترسیم کرده باشد اما اگر به راه‌حل نهایی در جهت ارائه یک ‏بدیل واحد منجرشود غیرمنتظره خواهد بود.‏

 
یادداشت: براي آگاهی از نظریه
‌های سمیرامین، تونی نگری و میکائیل هاردت به مجموعه مقاله‌ها ومصاحبه‌های این ‏نظریه‌پردازان به سایت ‏www.peykarandeesh.org‏ مراجعه كنيد.

‏
پاورقی ها:‏

1.       خبرنگار و نگارنده کتاب ‏ No Logo‏ (‌به گزارش جشن لوموندديپلوماتيك در همين شماره مراجعه شود)
مجله آرش شماره‏   ‎
‎‏ ‎‏۶۱ - ‎‏ صفحه‏ ‏‎  ‎ ۳۳‏‎

2.       برنارد کاسن یکی ازسخنگویان اتک فرانسه

3.       میکائیل هاردت  نویسنده امریکایی که با همکاری تونی نگری کتاب امپراتوری را نوشته اند.‏

4.       سایت گروه اتونومیست اقدام ضد فاشیستی(AFA‏ ) ‏www.motkraft.net

5.        حزب احیاء کمونیستی ایتالیا‏-

6.       ‏الکس‌کالینیکوس درمقاله‌ای تحت عنوان ‏ War Under Attack‏ درسایت ‏www.socialistreview.org‏ ازبرنارد کاسن نقل می ‏کند.‏

7.       یک سازمان چپ افراطی که درجریان جنگ ویتنام درامریکا فعال بود.‏

8.       ‏ مقاله سراسرایتالیا : مولتی تیود علیه امپراتوری نوشته لوکا کاسارینی ‏

9.       ‏ ‏Drillbits&Tailings‏ شماره ۶-۷، ۳۱ جولای

10.   ۲۰۰۲ ‏ www.moles.org/ProjectUnderground

11.   مقاله دیالکتیک مارکسیستی پیشرفت و داو کنونی جنبش های اجتماعی از میکائیل لووی  صفحه ۱۷۳ کنگره بین المللی مارکس ‏جلد اول  انتشارات انديشه و پيكار ‏۱۹۹۶

12.    مقاله ملاحظاتی درباره مبارزات طبقاتی ازژاک کرگوات صفحه ۱۹۱ همانجا

13.    ‏۱۴.‎ ‎‏  ۱۵. نشریه ‏Arbetaren‏ شماره ۱۹/۱۴، ۸ ماه مه ‏۲۰۰۲

16. نامه سرگشاده فعالین اتحادیه های کارگری برزیل خطاب به شرکت کنندگان درفوروم دوم اجتماعی جهانی در پورتوالگره ‏www.antiimperialista.com

17. مقاله سمیرامین  مجله آرش شماره ۸۴

 18. مقاله فقرملت ها ازآلن فریمن صفحه ۱۱۵ کنگره بین المللی مارکس جلد اول ياد شده.‏

19. ‏ http://info.interactivist.net

           (منتشر شده در آرش شماره ۸۷ ‏)